اول اینو بگم تا یادم نرفته
آیدی وبلاگم ( just_u_r_mine@yahoo.com ) هک شده و این آیدی جدیدمه ( fariba143_f@yahoo.com )
بگذریم و بریم سر عشق خودم
سلام برنا جونم
از وقتی که دیگه نتونستی بیای اینجا وبلاگمون رنگ غم گرفته واسه همین حال آپیدن نداشتم حتی واسه سالگرد عشقمون که 25 شهریور بود
3 سال گذشت با همه ی خوبیا و بدیاش
تا دیروز فکر می کردم رسیدیم به بن بست
می خواستم تا عید ازت جدا شم چون فکر می کردم دیگه عشقی نداری که بهم بدی و میخوای که همه چیزو تموم کنی اما دیشب یکی باهام حرف زد که باعث شد همه ی غمامو فراموش کنم
اون آدم اولین عشق زندگیم بود ولی مدتها بود گمش کرده بودم مدتها بود که فقط ازش یه جسم مونده بود با یه پیله که دور احساساتش تنیده بود
اون کسی بود که بارها و بارها می دیدمش ولی دیگه صداش نگاش کاراش هیچ کدوم مثل قبل نبود
اون آدم تو بودی برنا
خود خودت بودی
تازه فهمیدم چقدر از هم دور بودیم و نمی دونستیم
تازه اندازه ی فاصله ای رو که بینمون بود فهمیدم
ولی دیشب از قلبم هم بهم نزدیکتر بودی
برنا
یادت رفته بود آدما بدون احساس بدون قلب دیگه آدم نیستن؟
احساستو پشت غرورت پنهون کرده بودی
شده بودی یه بت از جنس سنگ که شب و روز می پرستیدمت
یادت رفته بود که من به امید عشقت نفس می کشم؟
یادت رفته بود که من فقط روحتو می خوام؟
آره
دیشب از احساست بهم گفتی چیزی که مدتها منتظرش بودم
دیشب قلبم بعد از مدتها به آرامش رسید
برنا
همه ی زندگیمی
این احساس منه که همیشه بهت ابراز میشه
تو همه ی احساس منی
پس احساساتتو بهم بگو
احساسات توئه که به من شوق زندگی میده
دیگه ازم دریغش نکن
تا آخرش عاشقانه برای تو می نویسم برنا
چند وقت پیش یه مقاله ای خوندم. نوشته بود محققا با تحقیق روی چند تا زوج فهمیدن که آدما کسی رو به عنوان همسرشون انتخاب می کنن که DNA متفاوتی با خودشون دارن بخصوص کروموزوم ۶
به عبارتی آدما کسایی رو دوست دارن که باهاشون فرق داشته باشن
با خودم فکر کردم که اگه اینجوری باشه دیگه نمیشه زیاد روی تفاهمات حساب کرد
اون وقته که پای سازش وسط میاد
منم با برنا خیلی سازش کردم و نتیجش شد این عشق که تا چند روز دیگه سه سالش تموم میشه و به امید خدا میامو آپ می کنم
پس هیچوقت این حرفو فراموش نکنین بخصوص اگه اول راه عشقین:
به دنبال سازش باشید نه تفاهم.
برنا اینم تو گوش کن و فراموش نکن: عاشقتم همه ی زندگیم![]()

ببخشید که نیستم و براتون نظر نمیذارم
راستش کامپیوترم خرابه
من و برنا هم هنوز با همیم و گاهی مشکلاتی برامون پیش میاد اما پسشون می زنیم و امیدوارم که رویاهامون رنگ واقعیت بگیره
همتونو دوست دارم
موفق باشین
برنا جونم عاشقتم![]()
دوست جون خودمی مگه نه؟

سلام همه ی زندگیم
خیلی وقت بود ننوشته بودم چون هر دومون حسابی در گیریم مطمئنا ماه دیگه اینو میخونی
گفتی فریبا ضعیف نباش محکم وایسا اما اینارو گفتی که اگه جدا شدیم بتونم زندگی کنم با اینکه همیشه اینکار غیر ممکنه چون وقتی همه زندگیم تو باشی از دست دادنت مساویه با از دست دادن زندگیم
برنا جان
نمیخوام ضعیف باشم میخوام کوه شم بخدا راست میگم اما فقط واسه اینکه یه روز داشته باشمت ۳ ساله که همه ی مشکلاتو پشت سر گذاشتیم خیلی سختی کشیدیم گاهی از هم گلایه داشتیم گاهی هم از دنیا و آدماش ولی خوب نبریدیم حالا میخوام تا تهش برم اما انتهایی که به تو ختم شه
به جای اینکه عشقتو از دلم بیرون کنم میخوام با همین عشق قوی با همه ی سختیا بجنگم مگه خودت نگفتی با عشق میشه همه کار کرد پس چرا بریدی؟
امید داشته باش برنا خدا سختی میده تا امتحانمون کنه ولی اگه توی این امتحان پیروز شیم مطمئن باش که آخرشو به بدی و تلخی ختم نمی کنه
منی که ادعای عاشق بودن میکنم باید سختی بکشم تا به عشقم برسم
سرنوشت ما همینه ولی آخرش چیزی نیست که تو فکر میکنی
برنا
برام از همه چیز غیر خدا عزیزتری
باهام بمون![]()
اجازه بده عاشقت بمونم حتی اگه بخاطر این عشق زندگیم خراب شه که مطمئن باش داری اشتباه فکر میکنی چون بدون تو نه نیازی به نفس هست نه زندگی نه ازدواج و نه هیچ چیز دیگه ای.
عاشقتم برنا![]()

تولد تولد تولدت مبارک...
فداش بشم من...![]()
![]()
![]()
امروز تولد عشقمه...
ایشالله 100 سال زندگی خوبی داشته باشی البته همراه من دیگه آخه من که نباشم خوشبخت نمیشی مگه نه؟![]()
امسال میشه سومین سالی که منم تو این روز بزرگ سهیمم و همش لطف خداست که درخواستمو اجابت کرد که هر سال کنارت باشم و با تو این روز بزرگو جشن بگیرم.
امسال خیلی تو فکر این بودم که بودن تو چقدر تو زندگیم و تو سرنوشتم تاثیر داشته و داره شاید نقطه ی عطف زندگی من تولد تو باشه.
فقط بدون این روز واسم خیلی بزرگ و عزیزه چون عزیزترین کسم اومد تا منو تو زندگیم همراهی کنه حالا آقا برنا چند روز دیگه ما هم میایم الآن که شما بدنیا اومدین ما داریم تو شیکم مامانمون وول میخوریم چند روز دیگه منم میام در هر صورت هر آدم منگولی نیاز به کمک داره![]()
جووووووووووووووووونم ...شوخی کردم
بازم تولدت مبارک honeyman
می بوسمت 

این سلامو باید برنا میداد ولی خب مثل همیشه یه اتفاقی افتاد که نتونه وبو آپ کنه
تولد وبلاگمون بود... شد سه سالش...به قدمت عشق ما
برنای عزیزم
آپ شما سر جاشه نوشتنم هم واسه دلتنگیامه همین...
همه چی از نو شروع شد آخه کلاغه راه خونشو گم کرده بود مگه نه برنا؟
همه چیز داشت خراب میشد ولی شکر خدا که نشد و من و تو دوباره شروع کردیم
شاید عشق ما باعث شد دوباره مثل سابق بشیم من که خیلی خوشحالم البته الان نه چون قرار فردامون CANCLE شده و ناراحتم با اینکه گفتم مهم نیست ولی دلم که حالیش نمیشه آخه این سومین باره تو این چند روز که ذوق می کنه ببینتت و یه جور قرار بهم میخوره و میخوره تو پرش![]()
بگذریم...
بازم میگم سخت تر از نبودنت نداشتنته پس حداقل خدارو شکر که دارمت
اون روز یکی از همین بچه های وبلاگ نویس برام پی.ام داده بود که از عشقش جدا شد براشون نظر گذاشته بودم که مواظب باشین بعد از یه سال باید حواستون باشه که عشقتون خراب نشه ولی شد خیلی ناراحت شدم آخه دیگه عشقا هم بی دووم شده دل شکستن و دل بریدن دیگه کاری نداره وقتی میشکننت یادشون میره که تو کی هستی و کی بودی یادشون میره یه روز بهت گفتن دوست دارم و چقدر راحت حرمت عشقو زیر پا میذارن به نظر من کسی میتونه به عشقش پایبند باشه که انتخابش درست باشه عشقش از رو هوس نباشه و براش حرمت قایل شه و شاید مهمتر از همه داشتن یه خورده ایمان و اعتقاده
من که دوست دارم و نمی تونم ناراحتیتو ببینم چه برسه به اینکه ناراحتت کنم ولی خب به این هم فکر می کنم که یه روز چه جوابی باید به دل شکستت بدم منظورم اون دنیاست آدم واقعا باید از روز حساب بترسه و بیشتر حواسشو جمع کنه
اگه من جای خدا بودم شکوندن دل آدمارو از گناهای کبیره میکردم و اون آدمارو میفرستادم قعر جهنم میدونی چرا؟
چون حرمت آدمو زیر سوال بردن
میدونی من تو متنای ادبیم می نوشتم که ما مجبوریم زندگی کنیم چون اشتباه آدمو هوا خیلی بزرگ بوده و باید ما همچنان تاوان پس بدیم ولی الآن می بینم که ما اشرف مخلوقاتیم مگه میشه رانده شده از آسمانها عزیزترین خدا بشه؟
نمی دونم کفره یا نه ولی خدارو درک می کنم احساس می کنم ما بنده ها جاوی فرشته هاش شرمندش کردیم از این همه آفریده ۱۰۰تاش خوب در اومدن
وای به ما بنده ها که همیشه باعث شرمندگی خداییم.
خیلی حرفام پراکندس ولی احساس می کنم دارم یه چیزایی از هستی و نیستیا میفهمم الآن دارم با خودم حال می کنما![]()
برنا
می بینی؟ این دنیارو میگم. واقعا ازت ممنونم عزیزم شاید اگه الآن نبودی منم نبودم و بدون اینکه چیزی از این دنیا بفهمم میمردم.
میدونی چرا عاشق داروسازیم؟
میخوام وقتی که از دنیا رفتم یه رد پایی ازم بمونه بگم آهای مردم منم بودم یه روزی منم وجود داشتم و البته باید حالا که هستم به یه دردی بخورم میخوام یه دریچه ی دیگه از قدرت خدارو نشون بدم آخر این آدما تا کی میخوان فقط زندگی کنن یعنی تولد...بقا...مرگ نمیخوان خدارو بشناسن
البته منم عددی نیستم چون هنوز واقعا خودمو نمیشناسم ولی خب با مرور زمان اونو هم میفهمم ارادم خیلی قویه میخوام خودم واسه زندگیم تصمیم بگیرم مثل همیشه
من تصمیم گرفتم که عاشقت بشم و این عقل تا الآنش خیلی کمکم کرده حالم بهم میخوره از اونایی که میگن عاشق کوره چون کوره که بیراهه میره و نمی تونه تا ته عشق بره
میدونم که باهام هم عقیده ای آقا برنا (
نباشی که همین جا همه چی تموم از همین جا راه منو تو جدا میشه
)
هم شمارو خسته کردم هم خودم خسته شدم فقط اونی که این متنو خوندی یه ذره به حرفام فکر کن من ۱۸ سالمه ولی باور کن دنیا دیده تر و با تجربه تر از خیلیام و همین تا الآن باعث شده با برنام بمونم یعنی بتونم بمونم
اینم آخرش: برنای عزیزم
با دلم اومدم که واست بنویسم چون حالش بد بود منگله دیگه فکر میکنه فردا و پس فردا خیلی از هم فاصله ندارن فردا که نشد به جاش پس فردا می بینمت ولی به جون تو خیلی سخته دلتنگتم خیلی گفتم که دلم داره تلافی اون یه هفته رو می کنه
عاشقتم از ته ته ته دلم و بازم میگم همه ی دنیای منی ![]()
سلام برنا جونم
خوبی؟
منم خوبم یعنی بهترم آخه اون روز حرفایی بهم زدی که خیلی ناراحت شدم واکنششو هم دیدی ولی بعد از اینکه اومدم خونه کلی با خودم کلنجار رفتم الآنم خیلی بهتر شدم
انگار یه پیله دور خودم تنیده بودم و همش فکرای بد میکردم آخه کسی نبود که کمکم کنه یعنی واسه کسی دردامو نگفتم تا بزنه تو سرم مثل تو و بگه خاک تو سرت این چه فکراییه که میکنی
تصمیم گرفتم بازم بشم همون فریبای خودت آخه قدیما بهتر به همه چیز نگاه میکردم و با کارام ناراحتت نمیکردم ولی الآن دارم خیلی چیزارو خراب می کنم که می ترسم بخاطر اشتباهاتم تو رو از دست بدم
ولی عزیزم باید اجازه بدی از این چیزا درس بگیرم من خیلی ادعا دارم میدونم ولی یه چیزایی هست که واقعا توش بچه ام یعنی بی تجربه و نمی دونم باید چیکار کنم ولی زندگی همینه
من و تو فقط در صورتی می تونیم با هم باشیم تا ته ته دنیا که این جاها که رسیدیم نبریم جا نزنیم همدیگه رو ببخشیم چون هیچ رابطه و هیچ زندگی بدون مشکل نیست اصلا اگه اشتباه کردم بذار به حساب بچگیم البته بهم نگی بچه ها چون بهم بر میخوره ولی منظورم اینه که من زن ۴۰ ساله ای نیستم که پر از تجربه باشه فقط تجربه هام برای این دوران خوبه برای رابطمون خوبه و حالا که داریم از این دوران میگذریم میخوام که دستامو بگیری تا با هم زندگی رو بگذرونیم. و شاید هم نیاز داشته باشم که خیلی چیزارو یاد بگیرم حتی از تو پس مثل یه معلم خوب بهم یاد بده باشه؟
زندگی خیلی سادس فقط باید ساده بگیریمش من ساده گرفتمش ولی تو رو نمیدونم.
البته هنوز یه چند تا سوال هست که ذهنمو مشغول کرده ولی با دعوایی که باهام کردی ترجیح میرم فعلا ازت نپرسمشون.
ولی چون اون شب ناراحتت کردم میخوام برات یه کاری کنم واسه همین گفتم یه روز تو هفته که آزادی بهم بگو. باید کدورتا از بین بره وگرنه انقدر بزرگ میشه تا جای منو هم تو دلت بگیره( اگه هنوز تو قلبت جایی واسه من باشه
غلط کردم بابایی داشتم شوخی میکردم حتی اگه تو هم بخوای منو از دلت بندازی بیرون من نمیرم من یه کنه اییییییییییم که نگو
)
عاشقتم عزیزم
فدای تو
![]()


سلام مثل همیشه
سلامی که مقدمه ی کلی حرفه همون حرفایی که فقط تو میدونستی و دل دهن لقم همیشه همه ی احساساتشو زود بهت میگفت
نه عزیزم هیچ چیز نمیتونه تورو ازم دور کنه یا اینکه خدایی نکرده عشقتو از دلم بیرون کنه
همه ی این جداییا با ارزشه با اینکه خیلی سخته
میدونی ارزشش چیه؟
یه تجربه ست کاریه که اون موقع ها که تازه با هم آشنا شده بودیم و به هم علاقه مند شدیم میخواستم انجام بدم ولی می ترسیدم که دوست داشتنم از روی عادت باشه ولی الآن به این نتیجه رسیدم که هیچ عادتی نیست
وابسته ت نیستم فقط عاشقتم و ناراحتیم از اینه که این دل دوست داره همیشه باشی اما یه ماهه که نیستی
یادش بخیر وقتی میرفتی مسافرت و نمی تونستی باهام حرف بزنی همش گریه میکردم یه هفته ای میرفتی و بر میگشتی ولی حالا یه ماه میشه و نمی بینمت و خیلی کم هم باهات حرف میزنم
غصه میخورم بیشتر از قبل. دلم خیلی تنگه ولی دووم میارم چون تو میخوای. میخوای صبورتر شم
بخدا شدم برنا
هر چیزی شدم که تو خواستی
دارم واسه کی می نویسم؟ تو که نیستی تا بخونیشون ایشالله سال دیگه نه؟
دارم یه جورایی عوض میشم دوست ندارمش ولی نمیشه جلوشو گرفت تا حالا یه چیزاییشم فهمیدی
مثل این سکوتی که نمی تونم بشکنمش
وااااااااااااااااااااای چقدر سخته برنا...بیچاره دلم...نیستی که ببینی چه بلایی سرش اومده
آره اگه بودی که چیزیش نمیشد نمیدونم چرا اینجوری شده
مواظبش باش ممکنه بشکنه آخه هیچ وقت انقدر حرف توش نمی ریختم غم و غصه هامو با اشک می ریختم بیرون ولی هر دفعه اشکام میخوان بریزن بهشون نهیب میزنم که نیاین نریزین تا کسی نبینتون تا کسی نفهمه این روزا چه حالی دارم آخه چه فایده دیگران بدونن دیگه زبونم ندارم واسه درد و دل کردن حتی دیگه نمی تونم به تو هم چیزی بگم
کاش یکی می فهمید که پشت این چهره ی سر خوش و دیوونه فریباییه که داره غصه ی دوری عزیزترین کسشو میخوره فریبایی که میخواد حرف بزنه ولی نمی تونه فریبایی که آرزوش دیدن برناشه حتی واسه یه لحظه ولی نمی تونه اونو فدای خواسته هاش کنه
با این همه عشق پر از شکایتم و خودت میدونی ولی برنا! شکایتام واسه اینه که عاشقتم و تو هم دوسم داری که اگه نداشتی دیگه شکایتی نبود البته شکایتی از کارات ندارم چون اونم بخشی از زندگیته
تا آخر سال برنامه همینه دیگه شایدم سال بعد هم همین باشه ولی سخت تر از نبودنات نداشتنته
پس تحمل می کنم تا همیشه داشته باشمت
عاشقانه برای تو می نویسم چون دلم چیز دیگه ای برای گفتن به تو و این دنیا نداره.
فردا عید غدیر خمه از خدا میخوام دل هیچ عاشقیو نشکنه تو رو هم زودتر بیاره پیش من که دلم برات اپسیلونی شده ( خب از یه ذره گذشته دیگه )
عاشق همیشگیت فریبا
...تو باشی...منم باشم
...کف اتاق سنگ باشه...سنگ سفید
...تو منو بغلم کنی که نترسم...که سردم نشه..که نلرزم
...تو تکیه دادی به دیوار...پاهاتم دراز کردی
...منم اومدم نشستم جلوت...بهت تکیه دادم با پاهات محکم منو گرفتی...دو تا دستتم دورم حلقه کردی
بهت می گم چشماتو می بندی؟
...میگی اره بعد چشماتو می بندی
...بهت می گم برام قصه می گی؟... تو گوشم؟
...می گی اره...بعد شروع می کنی اروم اروم تو گوشم قصه گفتن
...یه عالمه قصه طولانی و بلند که هیچ وقت تموم نمی شن
می دونی؟
...می خوام رگ بزنم...رگ خودمو...مچ دست چپمو...یه حرکت سریعیه ضربه عمیق...بلدی که؟
...ولی تو که نمی دونی می خوام رگمو بزنم...تو چشماتو بستی..نمی بینی
...من تیغو از جیبم در میارم...نمی بینی که..سریع می برم...نمی فهمی
...خون فواره می زنه...رو سنگای سفید..نمی فهمی که...دستم می سوزه
...لبمو گاز می گیرم که نگم اااخ...که چشماتو باز نکنی...که منو نبینی...که نفهمی
تو هنوز داری قصه می گی...چه قشنگه...نه؟
...من شلوارک پامه...دستمو می ذارم رو زانوم...خون میاد از دستم...میریزه
رو زانوم...از زانوم میریزه رو سنگا...قشنگه مسیر حرکتش...نه؟
...حیف که چشمات بسته است و نمی تونی ببینی
...تو بغلم کردی...می بینی که سرد شدم...محکم تر بغلم میکنی که گرم بشم
...می بینی نا منظم نفس می کشم...تو دلت میگی آخی دوباره نفسش گرفت
...می بینی هر چی محکم تر بغلم می کنی سرد تر میشم
...می بینی دیگه نفس نمی کشم
...چشماتو باز میکنی می بینی من مردم
می دونی؟
...من می ترسیدم خودمو بکشم
...از سرد شدن ...از تنهایی مردن
...از خون دیدن...میترسیدموقتی بغلم کردی دیگه نترسیدم
...مردن خوب بود...ارومه اروم
...گریه نکن دیگه...من که دیگه نیستم
...که وقتی اشکتو میبینم چشماتو بوس کنم
...بگم خوشگل شدیاااا
...که همون جوری وسط گریه هات بخندی
...گریه نکن دیگه خب؟ دلم می شکنه

راست گفتی عزیزم در هر صورت اون قالب مناسب وبلاگ ما نبود ولی فکر کنم این یکیو دیگه دوست داشته باشی
اگه بگی نه که می کشمت پس دیگه به همین عادت کن
دلم برات تنگ شده الآنم نمی دونم کجایی ولی احتمالا خوابی
عاشقتم و عاشقت هم میمونم تا همیشه![]()


